علفهای هرز
امشب سر سپردم به رسم شبهای پیشین و زدم به شب پیمایی....
گفته بودم از پیمایشهای شبانه ام ....
از شبروی های مکرر این کوچه پس کوچه های بی خیال...
از پنجره های تنگ بسته و قفلهای به در میخ شده...
نمی بینم انگار......این چشمها هم دیگر انگار با ما نمی آیند.... سوسو نمی زنند........
پرشده این اطراف از علفهای هرز بی انتها ....
راهم کجاست...چرا فانوسی نیست...
گفتند علفهای هرزگی در خشکی بیشتر می رویند و باورمان نشد.....
گم شده دفترم لابلای این علفهای زرد و خار دار شب...تو آن را ندیدی...
دانستم دیگر با من تا نمی کند...
و باز این همه شبهای شبزدگی ممتد و کلی حرف نگفته و گفته و عادت مدام...
و نمیدانم چرا اینقدر شبهای من و تو اینگونه اند...
و ای کاش شبهایم در همان دره تمام می شد... همان دره مهتابی دور دست...
که زمانی این نزدیکی صدای پای آب می آمد و دل خوش کرده بودیم به امواجش...
به سرود ماهی هایش...
به همان ماهی کوچک دچارش...
که همیشه بود و ...
و دیگر نیست...
انگار حال فسیل متحرک همان ماهی های پر نغمه را داریم...
که همه فکر میکردند نغمه و سازی نداریم...
تو تا بحال با ماهی ها حرف زده ای...
تا بحال گذاشته ای به پایت توک بزنند....
می دانی آنها چقدر آب را می دانند...
آنوقت هی بیا و از سنگ بگو....
آنقدر بگو تا دل همه مان سنگی شود... تا فسیل فسیل شویم...
بگو تا دیگر پرنده ای هم از این حوالی نگذرد و یادمان برود پروازی هم هست....
اما من آنقدر از آب می گویم تا آب ِ آب شوم...
حالا دیدی چقدر دلم آب شده و دل تو از سنگ...
تو که حال آن همه ماهی را می دانستی دیگر چرا.........................................................
و باز ....
این چه صدائی ست که هر شب مرا می خواند....
صدای غریبی ست...این نزدیکی......................................................................................
و اما.....
راستی!... گیتار سرخ را می شناسی؟!....
وقتی گفتی حال آن قاصدکت خوب است... دانستم این من بودم که پرم سوخت...نه آن قاصدک...
که بی حضور قاصدکها پرپر می زدم...
و این همه بی قرار که چگونه اینجا بی خبرند...
مگر آن قاصدک ها نبودند که بی حضورشان شب شب نمیشد و لالایی بی وجودشان نمی سرود...
حال قاصدکهایت خوب باد همیشه و خوش بحالت که این همه پیغام داری....
و قاصدکهای ما چقدر بی خبرند...
خوش بحالت چه حالی داری.....
و من چه حالی دارم امشب.................................................................................................
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت
0:41 |